تبليغاتX
کافه قلم






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


کافه قلم

سلام دوباره

نمیدونم الان اومدم که بعد از اینهمه وقت چی بگم

تولد وبلاگم هم گذشت و...هیچ...

هیچ...

...

...

..

.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت10:7توسط رها | |

خیلی وقته از این داستانهای مینیمال نذاشتم.بعد از کلی وقت...

اینم ۲تا مینیمال که دوسشون داشتم

 

دیدار مجدد

در مدرسه

دختر تقریبا محبوب پسر محسوب میشد

وقتی فارغ التحصیل شدند پسر گفت:خواهش میکنم با من در تماس باش

دختر گفت:حتما.تو هم همینطور

...

حالا در این دیدار آنها بعد از ۵سال برای اولین بار با هم حرف میزدند:

-از دیدنت خوشحالم

-آره منم همینطور

-خواهش میکنم با من در تماس باش

-آه تو هم همینطور

                                                                                دیوید هافمن

 

نقشه های شکست خورده

آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بود.نامه ی شرکت بیمه از لغو شدن قراردادهایشان خبر میداد

زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد.

آشپزخانه بوی گاز میداد

روی میزکار شوهرش نامه ای پیدا کرد:

"...پول بیمه ی عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود..."

 

                                                                                                                      مونیکا ویر

                                                           

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت15:12توسط رها | |

مسلما سلام

خیلی وقته که کنکور تموم شده

فکر کنم اولین کاری که باید اینجا انجام بدم تبریک فراوان به دوست عزیزم رهاست

رها جان.تبرییییییییییییییییییییییییییییک:)

و اما

۲روز پیش تولدم بود

و بعد از چند سال

حقیقتا به لطف دوستای عزیزم روز فوقالعاده ای بود

 

و اما یک شعر کوچولو

که  حس عجیبش بدجور باهامه

...

ممنون از...

 

 

 

ستاره ای را

که از آسمانت به کفم افکندی

هنوز در کفم دارمش

هر روز میشمارمش

یکی ست!

 

تار مویی را

که بر شانه ام واگذاشته ای

هنوز بر شانه ام دارمش

هر روز میشمارمش

یکی ست!

 

لبخندی را

که به آینه ی قدی یک غروب سپرده ای

هنوز در همان آینه دارمش

هر روز میشمارمش

یکی ست!

 

خدایی را

که هر روز تورا به او سپرده ام

هنوز داری اش؟

هر روز بشمارش

یکی ست!

...

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت23:23توسط رها | |

سلام

من کنکوریم و اینجا رو هم فقط وقتی آپ میکنم که حس کنم باید یه چیزایی رو بخونید

ایندفعه یه شعر از احمدرضا احمدی عزیز که مطمئنا هممون دوستش داریم

اسمش پاییزه اما همیشه ی همیشه.حسابی میچسبه

مخصوصا وقتی حال و هوات ابریه

امید که خوشتون بیاد

 

 

یک شعر از احمد رضا احمدی

(از مجموعه: ساعت ۱۰ صبح بود!)

 

 

تا همه ی ما در پاییز

در گل های داوودی غرق نشدیم

تند پارو بزن

درد می آید و می رود

اما

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

تند پارو بزن

تا عمر به پایان نرسیده است

به خانه برویم،سرد است

چراغ راهرو را روشن گذاشته ام

کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند

کاش دزد بودند

حالا که شب می شود

به یاد تو هستم

کاش خدا حافظی نمی کردی و می رفتی

من عمری خداحافظی تو را

به یاد داشتم

پاییز پشت پنجره

 استوار ایستاده است

مرا نظاره می کند

 که چرا من

هنوز جهان را ترک نکرده ام

من که قلب با قلب فرسوده

کم کم تو را فراموش می کنم.

 

 (ساعت ۱۰ صبح بود)

نشر چشمه

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت13:42توسط رها | |

سلام

این روزها همه کنکوری میشوند

از مامان و بابا و پدر بزرگ و عمو و عمه بگیر تا رفقا و رفاقتها و...

نه منم خیلی درس میخونم!!! گفتم بیام بپرسم شما چطور؟

 

اومدم یه کم نتایج اون نظر سنجی رو بگم و برم بدرسم:)

والا با بررسی نظراتتون مشخص میشه که مهران خان مدیری هنوز که هنوزه(به حق)در صدر جدول محبوبیته

ناتور دشت همچنان یکه تازه عرصه ی همذات پنداریه(قبول ندارین؟که هممون وقتی خوندیمش به خودمون گفتیم چقدر هولدن شبیه منه؟)

و همچنین از اونجایی که کتاب انگار خیلی بیشتر طرفدار داره صدسال تنهایی و درخت زیبای من هم  جزو پرطرفدارا هستن

در عرصه ی فیلم.انگار همون ارباب حلقه ها و پدرخوانده(که انتظارش میرفت)رو بیشتر دوست دارین

سریال خارجی هم که انگار همتون(مثل خودم)از بیخ عربین:)

ولی دم همگی گرم

خدا وکیلی انتخابهاتون ایول داره

 

خوش و خرم باشین

بای تا های

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت22:47توسط رها | |

سلام رفقا

احوالات

خوبین؟

خوشین؟

 

آقا من دیگه نه خیلی زیاد میومدم و هی چپ و راست آپ میکردم.حالا دیگه کمتر میام

آخه حالا شدم یه کنکوری بدبخت...

واسم دعا کنین

یادتون نرهههههههههههههههههههههههههههههااااااااااااااااااااااااااااااااا

اینم یه شعر که خیلی به این احوالات میاد

 

 

 

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی است  

قبله ام استاد است

جانمازم نمره

خوب میفهمم سهم آینده ی من بیکاریست

من نمیدانم  که چرا میگویند    مرد تاجر خوب است  و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ی ما جای نان مدرک نیست

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

باید از آدم دانا ترسید

باید از قیمت دانش نالید

و به آنها فهماند که من اینجا.فهم را فهمیدم

                            من به گور پدر علم و هنر خندیدم

 

 

خوشتون باشه رفقا

دعا یادتون نره

+نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت20:57توسط رها | |

سلام رفقا

این چندوقته اصلا سر نزدم.ولی خب حق داشتم

کلی اتفاق افتاد که انتظارشو اصلا نداشتم...بگذریم

شهریور سالگرد تولد این وبلاگه که توی این ماه امسال ۳ ساله میشه

گرچه روزش ۱۷ شهریوره ولی خب...

امید از پست امروزم خوشتون بیاد

 

 

 

 

به نام سفر و من

که برای اولین بار چشم در چشم تو.خیره در نگاه خیست نشسته ام و به تلخی تجسم تصاویر لحظه های پس از تو مینگرم

اینک.شاعر."کدامین یار ما را میبرد تا انتهای باغ بارانی؟"

شاعر."شانه هایش را برای گریه کردن"دوست داشتم

و اینک.زمان.من که مدتها بود تسلیم دست قدرتت شده بودم.اینبار هم...؟

و حالا به نام نفس

به نام آخرین نفس

به نام آخرین خاطره ی تا ابد

به نام جاودانه ی رفتنی ام

به نام پایان.به نام او.

به نام او که هرگز نفهمید از آن وز به بعد دیگر هرگز عطر تنش برایم آشنا نبود

و امروز

که در کنج کبود اتاق آبی نشسته ام و قرار است تا همیشه به تنهایی ام خیره شوم.

به نام تو

به نام تو

که هرگز به خاطر نخواهی آورد روزگاری.زیر این سقف بلند.کسانی.آرزوهای دوری را به حقیقت رسانده بودند

آرزوهایی بس دور

                       دور

                         دور...

 

                                                                                                                              رها(خودم)

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت19:19توسط رها | |